مفهوم دمکراسی و اهمیت آن در جنبش کارگری/ مازیار رازی: میلیتانت ۷۴

 اوسانلو رازی

متن زیر بخشی از سخنرانی رفیق مازیار رازی است در مناظره با آقای منصور اسانلو در سمینار هامبورگ احیای مارکسیستی ۱۱ ژوئیه ۲۰۱۴ برگزار شد.

**********

در وهلۀ نخست یک وجه تمایزی باید قائل بود بین «مفهوم دمکراسی» به مثابۀ یک حکومت و مبارزه برای گسترش «مطالبات دمکراتیک». گرچه این دو موضوع بهم مربوطند، اما باهم تفاوت دارند. من در بحثم سعی خواهم کرد به طور روشن اشاره کنم که منظور مارکسیست های انقلابی از این دو مقوله چیست.

از آن جایی که اصولاً این نوع مناظره ها یا تبادل نظرها برای یافتن نکات اشتراک در جهت گسترش مبارزات و دخالتگری های عملی مشترک مان در جنبش کارگری است، لذا در ابتدا برای تقویت اشتراک نظرمان توضیحاتی می دهم. به خصوص این که در میان اپوزیسیون ایران گرایش های فکری و سیاسی مختلفی وجود دارند و ما بر این باوریم که در اپوزیسیون گرایش های مختلفی از قبیل سندیکالیست ها، آنارکوسندیکالیست ها، آنارشیست ها و گرایش های سوسیال دمکراتیک وجود دارند. تصورمان بر این است که رعایت حق دمکراتیک برای همه شان ضروری و جایز است، اما در عین حال بر این باوریم که هیچ یک از این گرایش ها نمایندۀ اکثریت مردم نیستند و نشده اند. درنتیجه از اوضاع کنونی، که هم اکنون در بستر آن قرار داریم، تا به آن جایی که یکی از این گرایش ها نمایندۀ اکثریت جامعه شده و نهایتاً قدرت سیاسی را به دست گیرد، راه طولانی در مقابل داریم و باید ضمن احترام به یکدیگر، باهم تبادل نظر کنیم. نکات افتراق میان خود را روشن کنیم و نکات اشتراکمان را تقویت نماییم.

در مورد مبارزه برای گسترش حقوق دمکراتیک من هم مانند تمام جریانات سیاسی موجود در اپوزیسیون در داخل و خارج، توافق دارم که یکی از مسائل اصلی که ما داریم این است که از حقوق دمکراتیک مردم ایران- نظیر حق آزادی بیان و مطبوعات و تجمع و تشکل و حقوق مربوط به آزادی زنان و آزادی برای اقلیت های ملی و زبان های مختلف و انواع و اقسام حقوق دمکراتیکی که توسط رژیم کنونی سرکوب شده و می شود- نه تنها باید دفاع کنیم، بلکه باید برای تحقق این آزادی های دمکراتیک باید «اتحاد عمل» های مشترکی داشته باشیم، آن هم صرف نظر از اختلاف نظر که در میان خودمان داریم. این نکته از این نظر بسیار مهم است که اولاً باید درمقابل رژیم کنونی یک صف متحدی تشکیل بدهیم (صرف نظر از اختلافات نظری و برنامه ای) و دوم این که عقایدمان را در میان طبقۀ کارگر به آزمون می گذاریم و قضاوت نهایی در مورد صحت و سقم نظرات خود را به خود کارگران واگذار کنیم. در آینده خود طبقۀ کارگر و کل اردوگاه زحمتکشان و استثمار شوندگان جامعه است که تأیید می کند کدام سیاست و برنامه، متعلق به آن هاست. به عبارت دیگر کارگران و زحمتکشان، در عمل، خود تعیین می‌کنند که چه کسی درست می گوید و چه کسی اشتباه می کند و چه گرایشی درست عمل می کند و کدام گرایش به کج راهه می رود؛ نهایتاً طبقۀ کارگر است که تأیید خواهد کرد. دقیقاً بر این اساس است که ما معتقدیم که باید بر روی مسائل سیاسی و نقطه نظرات سیاسی تبادل نظر صورت بگیرد. به خصوص تبادل نظر با کسانی و با گرایش هایی که در درون جنبش کارگری صاحب نظر هستند و گوش شنوا دارند، از جمله فعالینی مثل دوست مان منطور اسانلو.

برای کسب مطالبات دمکراتیک، ما با بقیۀ گرایش ها- اعم از سندیکالیست ها و سوسیال دمکرات ها و انواع و اقسام گرایش های سیاسی و سوسیالیست و کمونیست و هر چه که هست- هم نظر می باشیم و نه تنها در مورد کسب حقوق دمکراتیک، بلکه حول جزئی ترین مطالبات صنفی هم ما با همه هم نظر هستیم و توافق داریم؛ بدین معنی که ما مصمم هستیم که حقوق عقب افتادۀ کارگران پرداخت شوند، پرداخت حقوق بازنشستگی تحقق پیدا کند، حقوق و مزایای شان را سر وقت و به موقع بتوانند دریافت کنند،  در ازای کاری که کرده اند افزایش حقوق داشته باشند و طبق قوانین بین المللی با آن ها رفتار شود. همۀ این ها آن حقوق صنفی هستند که همۀ ما به رسمیت می شناسیم و بنابراین ما معتقیم که در این راستا نیز با همۀ گرایش های سیاسی اپوزیسیون جامعه باید اتحاد عمل داشته باشیم. اضافه بر این حقوق دمکراتیک و حقوق صنفی، حتی باید در جزئی ترین مطالبات طبقۀ کارگر و زحمتکشان جامعه هم- برای مثال کیفیت خوراک در غذا خوری های کارخانه ها و  بهبود شرایط دانشگاه ها و بیمارستان ها و امور رفاهی و غیره- دخالت کنیم.   هرنوع اعتراضی که طبقه کارگر و کل اردوی کار در هر زمینه انجام می دهد، مسألۀ ما نیز هست، باید مشترکاً و متحداً از آن حمایت کرد.  و یک چنین اتحاد عملی نه تنها ما را بیش از بیش در قبال رژیم سیاسی متحد می کند و رژیم کنونی را ضعیف می کند، بلکه مهم تر از آن به طبقۀ کارگر و به کل این اردوی کار اعتماد به نفس سیاسی می دهد. یعنی زمانی که طبقۀ کارگر و اقشار مختلف آن مثل کارمندان و معلمین و دانشجویان و زنان تحت ستم جامعه به یک توفیق جزئی در مبارزات و مطالبات شان دست می یابند، همین پیروزی های کوچک و ریز منجر به کسب اعتماد به نفس در میان آن‌ها و تقویت روحیۀ مبارزه جویی آن ها می شود؛ و در قدم های بعدی شان با اراده و دخالتگری قوی تری اقدام می کنند.

بنابراین از دو زاویه هست که مسألۀ تبادل نظر و روشن شدن اشتراکات و تقویت اتحاد عمل بین تمامی نیروهای اپوزیسیون جامعه برای ما حائز اهمیت می باشد. ما بنا به همین نگرش و اعتقاد بوده که در دوره های گذشته هم در این راستا اقدامات جدی داشته ایم و در قدم های بعدی این مبارزه هم همین متد مبارزه را دنبال خواهیم کرد. ما به طور مشخص از جمله کسانی بودیم که برای آزادی کارگران زندانی و زندانیان سیاسی به ویژه در سطح جهانی تلاش های زیادی کرده ایم و به طور مشخص برای آزادی دوست مان آقای اسانلو و محمود صالحی و کارگران زندانی در چهار قارۀ دنیا در مدت یک هفته صدها نفر را بسیج کرده ایم و صرف نظر از اختلافات سیاسی مان از آن ها پشتیبانی کرده ایم و در سطح  بین المللی اقدام به بسیج عمومی کرده ایم تا انواع و اقسام گرایش های سوسیالیستی و مارکسیستی از آن ها حمایت کنند.

بنابراین این نکته را باید روشن بکنیم که ما نیز در این راستا در کنار نیروهای سیاسی اپوزیسیون جامعه هستیم و سر این موضوع مشترک هستیم و اختلافی نداریم. اما این که چرا اتحاد عمل مشترک صورت نمی گیرد، در این جا هم باید راه هایی پیدا کنیم و مورد بررسی قرار بدهیم و به طور متحد یک صندوق مالی مشترک ایجاد کنیم و به رسانه های سیاسی کمک کنیم و بتوانیم به تمام اعضای جامعه که به عنوان زندانی سیاسی در جامعه هستند، به ویژه به کارگران زندانی و خانواده هایشان کمک برسانیم. بنابراین سر این موضوعات، یعنی گسترش حقوق دمکراتیک و حقوق صنفی و مطالبات جزئی طبقۀ کارگر و تمامی زحمتکشان جامعه باید اتفاق نظر داشته باشیم و ما این اتحاد عمل را ضروری می بینیم.

اکنون می‌پردازیم به «مفهوم دمکراسی» به مثابۀ یک شکل از حکومت مستقر در جامعه. باید ببینیم چه اختلاف نظری در این زمینه وجود دارد.

سؤال این است که مفهوم دمکراسی از دید مارکسیست های انقلابی چیست؟

در جامعۀ مدرن سرمایه داری واژۀ دمکراسی از طرف بسیاری مورد استفاده قرار می گیرد. ما با هر کسی و هر جمعی که صحبت می کنیم می گویند که «ما می خواهیم به حقوق دمکراتیک برسیم» و می گویند که «ما باید برای دمکراسی مبارزه کنیم»، و از دمکراسی هم منظورشان حکومت و دولت آتی هست و نهاد قدرت سیاسی مد نظرشان می باشد. اما ما معتقدیم که در مورد همین مفهوم دمکراسی دو نگرش متضاد وجود دارد و ما به عنوان مارکسیست های انقلابی باید روشن کنیم که خودمان دارای چه نگرشی از دمکراسی هستیم و آقای منصور اسانلو و هم نظرانشان دارای چه نگرشی می باشند. برای این که این وجه تمایز در تعبیر و استنباط از مفهوم دمکراسی را روشن کنیم، همان طوری که در سخنان آقای اسانلو هم بود، ما نمی توانیم از کتب و از تئوری و از مباحث مارکسیستی و غیره حرکت کنیم، بلکه باید پای مان روی زمین باشد و از واقعیت های موجود جامعه حرکت کنیم.

واقعیت جامعه در سرمایه داری مدرن  (و همچنین سایر جوامع سرمایه داری نامتعارف)  این گونه هست که در روند تولید اجتماعی- که خود این تولید اجتماعی سرمنشأ بخش اساسی تأمین نیازها و پیشرفت بشریت می باشد- دو گروه اجتماعی در مقابل هم قرار می‌گیرند؛ رابطۀ اجتماعی با هم پیدا می کنند.  یک گروه اجتماعی مجبور است که برای امرار معاش خودش، نیروی کارش را بفروشد؛ زیرا  اگر نیروی کارش را نفروشد، نمی تواند زنده بماند و لذا مجبور است که کار بگیرد و امرار معاش کند و خانواده اش را نگهدارد. یک گروه اجتماعی دیگر هم با مقداری سرمایه وارد تولید می‌شود، این نیروی کار را خریداری می کند.  بنابراین دو گروه اجتماعی در مقابل هم و با هم مدام در ارتباطند و مراوده می کنند. در این جا یک رابطۀ اجتماعی و یک مناسبات اجتماعی در بین این دو گروه اجتماعی شکل می گیرد. تا به این جای قضیه  مشکلی نیست که یک نیروی اجتماعی نیروی کار خود را می فروشد و دیگری هم آن را می خرد.  ظاهر امر، یک معاملۀ برابر اجتماعی و مطابق با خواست و اراده است که دارد صورت می گیرد. اما این جا یک اتفاق دیگری می افتد که می خواهم روی آن کمی تأکید کنم و برجسته اش کنم که این اتفاق چه می باشد کۀ پایه اصلی ایجاد دو نگرش مختلف و متضاد از مفهوم دمکراسی می شود. این اتفاق چنین است که زمانی که آن دستۀ اول اجتماعی (یعنی کارگران) که نیروی کارش را می‌فروشد و قرار است که  روزانه 8 ساعت کار کند، پس از انجام سه ساعت کار، با انجام سه ساعت کار معادل هزینۀ معیشت خود را به دست می‌آورد و ۵ ساعت کار اضافی به جیب آن گروه دیگری می رود، بدون این که کاری انجام داده باشد.

به عبارت دیگر دستۀ اول توسط دستۀ دوم استثمار می‌شود. بدیهی که این وضعیت به یک تضاد آشتی ناپذیر مبدل می‌گردد. به سخن دیگر، عده ای به طور مدام فقیر و فقیرتر می شوند و عده ای هم هر لحظه در ازای این کار انجام گرفتۀ گروه اول غنی تر می شوند. بنابراین در این میان یک جنگ بی امانی شکل می گیرد و ما به این دعوا می گوییم نبرد طبقاتی. زمانی که این نبرد طبقاتی شروع می شود، کارگران خواهان این می شوند که حقوق بیشتری بگیرند، چانه زنی کنند تا طی مبارزاتی بتوانند به حقوق و مزایایشان بیافزایند و بنابه همین ضرورت، مبارزاتی شکل می گیرد و سرمایه داری هم بنابه مقتضیات زمان خودش را تاحدودی تعدیل می کند و شرایطی فراهم می کند که آن ها بتوانند در حد ناچیزی به خواسته هایشان برسند و مطالباتشان را تأمین کنند و بدین صورت مبارزات صنفی و سندیکالیستی شکل می گیرد. در کشورهای اروپایی به همین معنی بوده و درواقع مبارزۀ طبقاتی در مراحل ابتدایی اش برای تأمین همین خرده نان بوده است، اما پیشرفت اگاهی در بستر این مبارزۀ طبقاتی به نقطه ای می رسد که اکثریت جامعه را به مقامی می رساند که درک می کنند که تنها و تنها برای حل این تناقض آشتی ناپذیر، یک راه وجود دارد و آن هم این است که خود این طبقه فروشندۀ نیروی کار به قدرت برسد و حاکمیت خود را اعمال کند.

در اینجا این تضاد اساسی نه به تئوری مارکسیستی مربوط هست و نه به الگوهای نظری و غیره بلکه به واقعیت عینی جامعه مربوط است. درواقع این که این قدر کارگران به اعتصابات دست می‌زنند، دست از کار می کشند و به خیابان می ریزند و شلوغ می کنند به این معنی نیست که کارگران دیوانه هستند و خشونت می طلبند، بلکه به این علت است که بر اساس علل عینی اجتماعی اقتصادی این مبارزۀ طبقاتی شکل می گیرد. اگر فروشندگان نیروی کار به قدرت می رسیدند، آن وقت حداقل این تناقض حل می شد و از آن به بعد دیگر مسائل جامعه به شکل دیگری مورد برخورد و حل و فصل قرار می گرفت.

و اما مشکل اساسی که به بحث ما مربوط است، این است که شکل استثمار کارگران، به این جا ختم نیز نمی شود، و اتفاق دیگری می افتد که در تمامی این سال های طولانی سرمایه داری این مسأله را مخدوش کرده و مخفی نگه داشته است. آن عنصر دیگری که اضافه می شود این است که این اقلیت (طبقۀ سرمایه دار) که قدرت سیاسی را به دست دارد و این ارزش اضافی را غصب می کند، خود رأساً در برابر تولید کنندگان و اکثریت زحمتکشان جامعه ظاهر نمی گردد، چرا که همین اکثریت تولید کنندگان جامعه پس از مدتی طغیان می کنند و این اقلیت را به زیر می کشند، بلکه ابزار دیگری به وجود می آورد به نام «دولت» و  آن هم دولتی که نمایندۀ همان اقلیت سرمایه دار است، اما دولت ایدئولوژیک است یعنی می گوید که: «ما نمایندۀ تمام جامعه هستیم»! و هیچ وقت نمی گوید که ما نمایندۀ این اقلیت استثمار کننده هستیم و می گوید که: «این دولت ملی همۀ شماست» و همۀ جامعه را برای همبستگی و حمایت از این دولت که درواقع دولت سرمایه داری است دعوت می کند. اساساً دولت می خواهد آن مسألۀ غصب کردن ارزش اضافی، یعنی دزدیدن حاصل نیروی کار را، همواره مخفی نگه دارد و نمی خواهد که این اکثریت بدانند که دارند استثمار می شوند.

 راه پیشبرد کار این دولت هم دوگانه است. متوسل شدن به زور یا ایدئولوژی. بنابراین در مراحل اولیه در کشورهای عقب نگه داشته شده ای مثل ایران یکی از ابزارهای این دولت سرمایه داری زور است و شمشیر را از رو می بندند و شکنجه و اعدام و هر آن چه که در توان شان دارند بکار می بندند تا این که سلطۀ اقلیت را بر اکثریت نگه دارند تا سرمایه داران مجهزتر و سازمان یافته تر شوند و این تولید کنندگان و زحمتکشان فقرا هم هرچه فقیر تر و بی چیزتر و پراکنده تر و غیر متشکل تر گردند. اما این روش برای دولت های سرمایه داری بسیار پر هزینه است. کم هزینه ترین راه برای اینکه دولت بتواند این سلطۀ طبقاتی را دوام بخشد، درواقع به کار بردن یک ابزار ایدئولوژیک است که ابزار بسیار مهمی هم هست، به طوری که حتی در کشورهای صنعتی و مدرن هم عمدتاً این روش به کار برده می شود. یعنی دست زدن به ساختن ایدئولوژی که در رأس آن همین مفهوم دمکراسی است. یعنی وارونه نشان دادن واقعیت ها.  اگر رجوع به کنید به بحث های آقای اسانلو می بینید که دمکراسی را برای «همه» تعریف و  تبلیغ می کند. او  از «دولت ملی» و حکومت مردم بر مردم و «همبستگی ملی» سخن به میان می آورد. دمکراسی یعنی «حکومت مردم بر مردم»! مردم بر مردم به چه معناست؟! کدام مردم بر کدام مردم؟ ما در جامعۀ مدرن سرمایه داری، یک طبقه ای داریم که طبقۀ کارگر و اکثر زحمتکشان را استثمار می کند. دولتی که به طور مداوم یا با سرکوب و زور و با سیاست های فریب کاری، استثمار در جامعه را موجه جلوه می دهد،چه طور ممکن است عدالت و مساوت در جامعه به وجود آورد؟ چه طور ممکن است این دو گروه اجتماعی یکسان باشند؟ و هم راه و هم هدف باشند؟ این جا می بینیم که ایشان تناقض اجتماعی را مسکوت نگه می دارند. ایدئولوژی بورژوایی هم دقیقاً همین هدف را دنبال می کند. بحث هایی هم که آقای اسانلو می کند تازگی ندارند و برای اولین بار نیست که مطرح می شوند، بلکه در انقلاب کبیر فرانسه هم اولین بار این واژۀ «دمکراسی» مطرح شد. اگر رفقا انقلاب کبیر فرانسه  را مطالعه کنند، می بینند که در آن زمان وقتی بورژوازی مبارزات ضد فئودالی را انجام می داد برای این که این تسخیر قدرت را به پیروزی برساند اعلام کرد که «ما نماینده و دولت همۀ مردم هستم»! و «ما می خواهیم دمکراسی را برای همۀ جامعه بیاوریم»! و یک سلسله اقداماتی هم انجام داد و مردم را فریب داد تا تصور کنند که این درواقع دولت بورژوایی خودشان است. بورژوازی تازه به دوران رسیده، تصور می کرد که در این صورت مردم دیگر اعتصابات یا اعتراضاتی علیه این دولت که از آن طبقۀ سرمایه دار بوده نخواهند کرد. زیرا گویا دیگر دولت همۀ مردم است. بدیهی است که در ابتدا بورژوازی یک سلسله مزایا و امکانات هم در اختیار مردم جامعه گذاشت و شرایط را برای یک سلسله چانه زنی ها نیز شرایطی فراهم آورد. تا مردم هرچه بیشتر با رسیدن به این مزایا، بحث اصلی آنان که دولت نمایندۀ «همۀ مردم» است را باور کنند، و بپذیرند که دمکراسی درواقع دمکراسی آن ها است و حکومت مردم بر مردم است و نه دمکراسی اقلیت استمار کننده و سرکوب کننده بر اکثریت تولید کننده و زحمتکش جامعه.

و اما در مقابل این دمکراسی اقلیت، یک دمکراسی دیگری هم هست که متعلق به اکثریت جامعه است و آن هم دمکراسی کارگری است، که کاملا متفاوت و متضاد با این دمکراسی صوری اقلیت جامعه است که صرفاً در حوزۀ سیاست عمل می کند و نه در حوزۀ اقتصاد و تولید اجتماعی. در‌واقع اگر از نزدیک به دمکراسی بورژوایی نگاه بیاندازیم، می‌بینیم که امتیازاتی هم که می دهد، همه شان صوری است و محدودیت دارد. برای مثال در همین آلمان که مناظره را برگزار می کنیم و یا آمریکا و انگلیس و فرانسه، هر چهار سال یک بار توده ها را به پای انتخابات می کشانند و تا یکی را از صندوق بیرون می آورند؛ آن هم بدون هیچ کنترلی توسط اکثریت جامعه، چهار سال به جای مردم تصمیم بگیرد. اتفاقاً در اکثر موارد این انتخاب شوندگان و رئیس جمهور ها مرتکب فساد مالی و سیاسی می‌شوند و به هیچ وجه در این ۴ سال قابل عزل نیستند. بنابراین واضح است که این دمکراسی صوری است و واقعی نیست.

می گویند که در جامعۀ سرمایه داری کارگر و سرمایه دار هر دو یکسانند و هر دو با میل و رغبت خودشان می‌آیند و باهم قرار داد می بندند؛ به طوری که یکی نیروی کارش را می فروشد و دومی هم آن نیروی کار را می خرد. اما دولت سرمایه داری هرگز  نمی گویند که آن نیرویی که نیروی کارش را می فروشد از روی اجبار هست که می فروشد وگرنه گرسنه می ماند!

بنابراین این که در هر منطقۀ جغرافیایی می آیند و می گویند که آن سرمایه دار میلیاردر با آن کارگر بی چیز، حقوق و حق رأی یکسان در مقابل صندوق دارد. چرا باید سرمایه دار و نمایندۀ اقلیت جامعه  با نماینده اکثریت جامعه که فاقد چنین قدرت مالی و پشتوانۀ دولتی است، حقوق یکسان داشته باشند. بدیهی است که حقوق اکثریت تحت استثمار باید بیشتر باشد. در ضمن پارلمان هم خود هیچ کاره است و صرفاً یک مضحکه است. تصمیمات اصلی توسط بوروکرات هایی در دولت گرفته می شود که مستقیماً در خدمت بانک ها و سرمایه داران بزرگ هستند. بنابراین دمکراسی اقلیت جامعه محدودیت های زیادی دارد و  دمکراسی است کاملاً صوری.

در مقابل این دمکراسی اقلیت، دمکراسی کارگری یا سوسیالیستی از دل خود جنبش کارگری ظاهر می‌گردد (و نه توسط مارکس و مارکسیست ها).  بازهم اگر به انقلاب کبیر فرانسه قرن ۱۸ رجوع کنیم می‌بینیم که در همان دورانی که بورژوازی تازه به قدرت رسیده بود علیه فئودالیسم مبارزه می کرد زمانی که می خواست که تسخیر قدرت کند، در بین توده های مردم همین دو نگرش در مورد دمکراسی مشاهده شد. یک نظر می گفت که ما به پارلمان نیازی نداریم و باید از پائین جامعه را تغییر دهیم و نه از بالا. برای نمونه ژاکوبین های چپ چنین می گفتند. البته آن انقلاب شکست خورد و بسیاری از ژاکوبین ها اعدام شدند. اما کماکان دمکراسی از پایین همواره در درون جنبش کارگری از ابتدا بوده است.  چارتیست ها نیز در سال‌های ۱۸۴۰ به بعد (پیش  از این که حتی مارکس کمونیست شود و یا نظریات خود را بنویسد) صحبت از این می کردند که مطالبات دمکراتیک یعنی حاکمیت مردم ستم کش. اینهم به معنی لغو دولت طبقاتی یعنی دولت بورژوازی بوده است. به عبارت دیگر نظر جناح چپ چارتیست ها مانند ارنست جونز در مورد راه رسیدن به دمکراسی واقعی این بود که موانع رسیدن به دمکراسی اقتصادی یعنی دولت باید کنار رود. بنابراین ما از همان ابتدا در جنبش کارگری برای دمکراسی دو نگرش متضادی داشتیم یک نگرشی که دمکراسی را بعنوان مفهومی عام و برای عموم تبلیغ می کرد و به منظور تحمیق جامعه مطرح می کرد، و دیگری هم که دمکراسی کارگری یا سوسیالیستی بوده که کم شنیده شده است؛ زیرا  ابزاری برای تبلیغ و شناساندنش در دست زحمتکشان نبوده است. در همین آلمان اگر شما نگاه بکنید می بینید که بورژوازی از تمام رسانه‌ها مانند رادیو و تلویزیون و مطبوعاتشان دمکراسی شان را تبلیغ می کنند. اما، وقتی به طبقه کارگر می رسد پس از ۲۰۰ سال هنوز قادر نبوده استثمار خودش را به سایرین نشان دهد. بورژوازی می‌گوید همه می‌توانند مطبوعات و رسانه‌های جمعی داشته باشند. اما وقتی تمام ابزار مالی در دست اقلیت جامعه باشد چگونه اکثریت بی چیز می‌تواند با امکانات سرشار سرمایه داران رقابت کند؟ اگر هم دولت سرمایه داری، دولت همه هست، «ملی» است و همه باهم یکسانند، پس چرا توده های وسیعی میلیونی از مردم در سطح جهانی امروز در حال اعتراض و اعتصاب هستند؟  و این شعار ۹۹ درصدی ها علیه یک درصدی ها به چه مفهوم است که در سراسر جهان به راه افتاده است؟

بنابراین توده های وسیع خواهان دمکراسی اکثریت یعنی سوسیالیزم هستند. نظریه پردازان بورژوا استدلال می‌کنند که دمکراسی سوسیالیستی یعنی آن چه در شوروی سابق و  چین و کوبا و کرۀ شمالی تجربه شده است. این نظر هم کاملاً بی‌اساس است زیرا این جوامع  هیچ ربطی به دمکراسی نداشته اند. استدلال می‌کنند که کمونیزم و سوسیالیزم یعنی آن چه در شوروی و چین و کوبا بوده و این جوامع هم فقیرند و هم غیر دمکراتیک. اما نمی‌گویند که این جوامع منحط شده و ربطی به سوسیالیزم ندارند. نمی‌گویند که بیشترین مبارزه و مقابله در مقابل همین نظام های منحط به اصطلاح سوسیالیستی را خود مارکسیست های انقلابی انجام داده‌اند و بیشترین کشته ها را در مقابل این نظام های منحط داده اند.  و ما نمی توانیم بگوییم که ببینیند که در آن جا استالینیزم به اسم کمونیسم چه کرد، پس اکنون به ما (بورژوازی) رضایت دهید! این سخنان کذب و بی معنی است. جنبش کارگری نمی خواهد صرفاً بین «بد» و «بدتر» انتخاب داشته باشد. کارگران باید در صدد یافتن جامعۀ «خوب» باشند. جنبش کارگری باید هدفش را همانند چارتیست ها و اتحادیه های کارگری قرن بیستم برای سرنگونی استیلای سرمایه داری و استقرار سوسیالیزم توسط خود کارگران، بگذارد.

بنابراین ما دو نوع دمکراسی داریم. یکی دمکراسی «ما» است که دمکراسی تمام کارگران و زحمتکشان و اقشار و طبقاتی که مجبور به فروش نیروی کار می باشند و بطور مدام استثمار و سرکوب می شوند. یه سخن دیگر دمکراسی اردوی کار می باشد. دیگری  همان دمکراسی اقلیت و اردوی سرمایه است. بین این دو دمکرسی (دمکراسی بورژوایی و دمکراسی سوسیالیستی)، به ندرت دیده شده که فردی از جبهۀ دمکراسی بورژوایی به جبهۀ دمکراسی سوسیالیستی پیوسته باشد. اما بسیاری از جبهه کار به جبهۀ سرمایه می پیوندند. برخی از رهبران کارگران فریب تبلیغات بورژوازی را می‌خورند و به عقاید و ایدئولوژی طبقۀ متخاصم متقاعد می شوند، زیرا در جامعه ایدئولوژی غالب ایدئولوژی هیئت حاکم است.  و درواقع آن ها عملاً متقاعد می شوند که دمکراسی بورژوایی راه حل جامعه است و یا در بهترین حالت می گویند اگر دمکراسی بورژوایی را  بپذیریم به تدریج و در ادامۀ آن به دمکراسی کارگری می رسیم. این بحثی است که آقای اسانلو مطرح می کند! این استدلال کاملاً مردود است.  به هیچ وجه این طور نیست و این دو در واقع دمکراسی دو طبقۀ متخاصم استثمار شونده و سرکوب شونده و استثمار کننده و  سرکوب کننده است. در این جا هیچ نوع آشتی طبقاتی بین این دو گروه اجتماعی موجود نمی باشد. این دو نوع دمکراسی نه تنها در تداوم یک دیگر نیستند که هیچ ربطی به هم ندارند. هر کدام محصول مبارزۀ یک طبقۀ متفاوتی است. این دو نوع دمکراسی در مقابل هم قرار دارند. یکی در تداوم دیگری هم نیست و دو چیز متفاوتند و متضادند. دمکراسی کارگری که همان دمکراسی سوسیالیستی است و در اوایل قرن بیستم هم اتحادیه های کارگری و چارتیست ها و مارکسیست ها از آن یاد می کردند. اما دمکراسی بورژوایی درواقع لیبرالیزم  است که به کذب نام خودش را «دمکراسی» گذاشته است.  دمکراسی، متعلق به ما و یا طبقۀ کارگر است، متعلق به میلیون ها نفر اکثریت جامعه است و لذا یک تفاوت اساسی بین این دو نگرش به مفهوم دمکراسی وجود دارد و هرکسی که امروز بیاید و این دو تا را یکی فرض کند و مخدوش کند و یکی نشان بدهد درواقع خودش هم از خادمین همین اقلیت استثمار کننده و سرکوب کننده است.

امروزه لیبرال های ایرانی به کشف جدیدی نائل شده اند. اینها رفته اند به آمریکا و سوئد و فرانسه و آلمان. از اختناق در ایران بیرون آمده اند. رژیم سرمایه داری-آخوندی در ایران یک رژیم «فاشیستی» معرفی می کنند. برخی از این ها در داخل ایران شکنجه شده اند و حتی  مبارزه کرده اند و مقاومت کرده اند. اکنون که از آن جامعه بیرون آمده اند تو گویی به مدینۀ فاضله خود رسیده اند و فکر می کنند که جوامع غربی جوامع ایده آلی هستند. اما، دیگر محدودیت‌های این جوامع غربی را نایده می گیرند که طبقۀ کارگر چه می کشد و ریاضت های اقتصادی توسط دولت های سرمایه داری چه به روز کارگران غربی آورده است. نمی بینند که در کانادای «مهد آزادی»، ایرانی ها را دارند اخراج می کنند! این لیبرال های تازه به دوران رسیده (توده ای ها و اکثریتی های سابق و سلطنت طلبان سابق و سوسیال دمکرات شده و غیره)، مدنیۀ فاضله شان جوامع غربی شده است و دمکراسی ای را هم که این ها عرضه می کنند یک چنین دمکراسی است. این مدینۀ فاضله را به عنوان یک الگو می خواهند به ایران بیاورند و پیاده کنند تا یک دمکراسی سوئدی و آلمانی در ایران برقرار کنند و گویا که اگر چنین بشود آن وقت مسألۀ بدبختی های مردم ایران حل می شود.

در اینجا دو اشکال اساسی به وجود می آید. یکی این که این ها به یک اغتشاش نظری دامن می زنند و مفهوم «حکومت» را با مفهوم «دولت» مخلوط  می کنند. درصورتی که گرچه این دو بهم مربوطند، اما در عین حال دو مقولۀ متفاوتی می باشند. دولت در هر جامعه ای ابزار تاریخی و پایه ای می باشد و دولت سرمایه داری ایران از همان دوران رضا شاه به این طرف تغییری نکرده است و همچنان سرمایه داری است؛ اما در این فاصله رژیم ها و حکومت ها تغییر کرده اند و شاه رفت و خمینی آمد و دولت سرمایه داری دست نخورده باقی ماند. در لیبی هم آمریکا وارد شد و معمر قذافی را انداخت و یکی دیگر را سرجایش نشاند و دولت سرمایه داری باقی ماند. در مصر هم دیدیم که رژیم مبارک از کار افتاد و طرفداران اخوان مسلمین به روی کار آمدند و دوباره آن ها هم رفتند و طرفداران مبارک بر سر قدرت حاکمه نشستند و بازهم دولت سرمایه داری دست نخورده باقی ماند.  در عراق همین طور شد حکومت صدام را انداختند و یک عده دیگری آمدند و بازهم دولت سرمایه داری باقی ماند. بنابراین حکومت ها یا رژیم ها تغییر می کنند، اما دولت سرمایه داری باقی می‌ماند. این ها مقولۀ دولت و حکومت را باهم مخدوش می‌کنند، زیرا نمی‌خواهند دولت سرمایه داری را مورد سؤال قرار دهند. به جنبه‌های «اختناق» و «اسلام سیاسی» و «فاشیسم» و غیره بیشتر توجه می‌کنند تا نظام سرمایه داری. بدیهی است که ما در ایران یک رژیم آخوندی (متکی به سلسه مراتب شیعه) داریم که بسیار هم  ارتجاعی است. اما کماکان این رژیم ارتجاعی آخوندی متکی بر یک دولت سرمایه داری است. لیبرال های تازه به دوران رسیده برای حفظ نظام سرمایه داری یعنی تداوم استثمار طبقۀ کارگر این موضوع را کتمان می کنند. نظریات منصور اساتلو دقیقاً باز تاب کنندۀ این روش از برخورد لیبرال هاست.

بنابراین زمانی که منصور اسانلو مسألۀ رژیم ایران را بزرگ می کند و «فاشیستی» می‌خواند، به کارگران می‌گوید که باید اول بروید فاشیسم را سرنگون کنید. منظورش مشخصاً این است که دولت سرمایه داری باید دست نخورده باقی بماند. از این رو برای مخفی نگه داشتن این موضوع اساسی است که آقای اسانلو از دولت سرمایه داری هیچ‌گاه سخن نمی‌گوید و همواره صحبت از رژیم فاشیستی به میان می آورد. ایشان به عنوان یک کارگری که از استثمار طبقۀ کارگر  حرف می زند و گویی از استثمار هم منزجر هستند، چگونه می‌تواند به منافع درازمدت طبقۀ کارگر وفادار باشد زمانی که دولت سرمایه داری را مورد سؤال قرار نمی دهد. ایشان تمرکز خود را صرفاً به جوانب ظاهری سیستم می گذارد. با سرکوب و خفقان مخالفت  می کند. مبارزات خود را محدود مطالبات دمکراتیک می‌کند (که ما هم با این موافقیم اما ما خواهان فرا رفتن از این هستیم)، و به ریشۀ مساله نزدیک نمی‌شود (یعنی به از میان برداشتن استثمار طبقۀ کارگر توسط دولت سرمایه داری).

دوم این که لیبرال های تازه به دوران رسیده توجه نمی‌کنند که  هر پدیده ای یک تاریخچه ای دارد. جوامع سرمایه داری اروپا یک تاریخچۀ مبارزات طولانی علیه فئودالیزم را طی کرده‌اند. دمکراسی بورژوایی حاصل مبارزه طبقاتی بوده و و این حقوق دمکراتیکی که امروزه مشاهده می شود، حاصل مبارزۀ طبقاتی بورژوازی با فئودالیزم بوده است. به طور کلی در اروپا یک تاریخ مبارزه برای دمکراسی بورژوایی وجود داشته است. حال این لیبرال ها باید به ما بگویند که در ایران چه تاریخ دمکراسی وجود داشته است؟  به غیر از یک دورۀ کوتاه در انقلاب مشروطیت ما هیچ  علائمی از دمکراسی در ایران ندیده ایم. برای هزاران سال در ایران وجه تولید آسیایی بوده (برخلاف بعضی ها در ایران از فئودالیسم حرف می زنند). از دورۀ صفویه به بعد بوده که سیستم سرمایه داری از بالای سر جامعه توسط امپریالیسم به جامعه تحمیل شده است و سرمایه داری مدرن هم در دورۀ رضا شاه ایجاد شد که به ویژه برای جلوگیری از گسترش انقلاب روسیه به جامعه تحمیل شد. بریتانیا، قاجار را برکنار کرد و حکومت رضاخان را جانشین کردند. امپریالیزم بریتانیا  یک حکومت مرکزی ایجاد کرد تا بتواند جلوی گسترش انقلاب روسیه به ایران و منطقه را بگیرد و سرمایه داری مدرن از آن جا شروع شد. پس از جنگ دوم جهانی، براساس سیاست «بنیاد فورد» در چندین کشور جهان شرایط سرمایه داری را از بالای جامعه ایجاد کردند. در آمریگای لاتین و خاورمیانه و خاور دور هم همین اتفاقات مشابه افتاد. در ایران اصلاحات ارضی شاهنشاهی  متکی بود به این پدیدۀ امپریالیسم و ایجاد دولت های سرمایه داری از بالا. طبقۀ کارگر هم در ۱۳۵۷ انقلاب را سازمان داده و متکی بود بر شوراهای دمکراتیک مردمی در ایران. آقای اسانلو اکنون شما که از طبقۀ کارگر  آمده اید، چرا نمی توانید متکی بر این طبقۀ اجتماعی بشوید و از این دمکراسی کارگری حرف بزنید؟ چرا برای رهایی از این بدبختی ها به این راه حل بورژوایی و دمکراسی بورزوایی متوصل می شوید؟ شما باید درک کنید که دمکراسی را هم که در جوامع اروپایی  و آمریکا می بینید ربطی به دمکراسی کارگری و اکثریت جامعه ندارد. بنابراین این تناقض هم در مورد لیبرال های تازه به دورن رسیده وجود دارد.

 در کلام آخر باید بگویم که من خوشحالم که آقای اسانلو به این مناظره آمدند. بر خلاف بسیاری از نیروهایی «چپ»، ما اعتقاد داریم که مناظره و تبادل نظر در میان فعالان جنبش کارگری حتی اگر نظریات در مقابل هم باشند ضروری است. مناظره و تبادل نظر در معرض جنبش کارگری قرار می‌گیرد و کارگران پیشرو خود قضاوت می‌کنند که در چه جبهه ای باید قرار گیرند. ما به حذف گرایی و عدم تبادل نظر در جنبش کارگری توافق نداریم و این برخوردهای فرقه گرایانه را برای تکامل نظریات در درون جنبش کارگری مضر می دانیم. از شرکت آقای اسانلو در این مناظره استقبال می‌کنم و آمادگی خود را برای ادامه مناظرات در هر رسانه ای اعلام می کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s